ماجراهای وروجک ما









جاتون خالی دیروز که تولد 22 ماهگی رامیلا بود خیلی خوش گذشت البته بیشتر به رامیلا چون از صبح که ما بیدار شدیم تا ساعت 3 صبح روز بعد فقط فقط دویدیم، اول از همه بعد از کار رفتیم دنبال رامیلا بعد از اون هم رفتیم خونه که دیگه حدودای ساعت 6 بعد از ظهر بود، بعد چون من یک مقدار خرید داشتم تصمیم گرفته بودم که با آنا بریم خرید که چون دیر وقت بود نشد بعد از رسیدن به خونه همسرم گفت آماده شو که بریم برای خریدایی که داری و ما هم آماده شدیم راهی یعنی فکر کنم زمانی نبرد که رامیلا رو نبرده برگردوندیم سمت خونه آنااینا، ما هم رفتیم سمت شهر برای خرید که به کارهامون برسیم نمی دونید که من چقدر خسته بودم یعنی طوری شده که نشسته هم چرت می زنم، خلاصه خریدامون کردیم هول و هوش ساعت 10:15 بود که سوار ماشین شدیم برگشتیم به سمت خونه یعنی تمام ساعتی که ما تاب خوردیم و خرید کردیم 3:30 شد، چون سر راه یادم افتاد که یه کیک هم باید بخرم خلاصه تا رسیدیم خونه ساعت 11:30 بود یه کوچولو جشن گرفتیم و راهی خونه عمو میران رامیلا خانم شدیم که اونجا هم یه جشن کوچولو هم بگیریم که مامانای رامیلا اومده تو تولد رامیلا باشه و دور هم خوش بگذرونیم، بعد از اون هم ساعت 1:30 بود که راهی خونه خودمون شدیم تا کارامو انجام دادمو، ناهار و شام و در یک وعده خوردیم ساعت 3 شب شده بود. اگه جای من بودین چه کار می کردید ............
این هم یکسری از عکسهای دیشب پرنسس کوچولوی ما .

فدای این خنده هات بشم من . 

این عکسها مربوط میشه به دوستانی که گفته بودن لباس و پیشبندی که برای رامیلا گرفتم نشون بدم .




قربونت برم که این همه بامزه کیک می خوری،
نوش جونت جوجوی نازم .

این هم اسباب بازی جدید رامیلا خانم که بابا اتا و مامان ساناز براش گرفتن، حسابی باهاش بازی کرد و ذوق کرد براش .



ماجراهای وروجک ما 
